۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

تا اطلاع ثانوي مسدود مي باشد

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

آزادي كجاست؟

نحس نبود گويا 16...روزي بود با شبي برفي و طوفاني از درد و انكس كه سر برون مي آورد پرسيد راي من كجاست؟
امروز روزي بود كه چند تار مويم ديگر سفيد شد با اخبار گوناگون.((امروز مجلس ترحيم سبزهاست))در هيات باد اين نواي شوم به گوشم خورد و من با نگاهي فرسوده به دور دست ها نگاه كردم و موجي از غبار را بر سنگفرش خيابان ديدم كه سبز بود...نحس نبود...نحس نيست...و آنشب ظلماني كه از پهلوي درد نوزادي متولد شد پرسيد آزادي كجاست؟
16 آذر سبز بر انسانهاي آزادي خواه مبارك باد
(و همين طور روز تولد فرخنده ي من))

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

و من ديگر نمي توانم طعمتنفس آسمان را بچشم...براي باد كردن ديافراگمم به نفس نياز دارم.امروز بوي عطرم خفه ام مي كرد...سرم را از پنجره بيرون بردم...خدايا هوايي نبود.بوي روزغن سرخ كردني و پياز داغ با اگزوز قاطي بود و من حس كردم كاشكي آبشش داشتم. اما شايد اگر دود شش داشته باشيم راحت تر نفس بكشيم...تنها حقي را كه بايد براي ادامه ي حيات داشته باشيم تنفس است...ومن ديگر حتي اين حق را هم ندارم...سرم به دوران مي افتد و با نان نداشتن پدر بغض مي كنم.شام روي ميز سرد مي شود و انگشتانم روي شستي هاي پيانو مي لرزد و من به ضربان قلبم فكر مي كنم و با آن آكورد مي گيرم و ديگر نمي نوازم چون نفس هاي بريده ام امان نمي دهند و از خجالت سرخ مي شوم كه گران بود و دوبلوري كه راننده ي تاكسي بود و دختري كه تازه عاشق شده بود و كسي كه عاشق كسي بود كه عاشق من است و من دل كسي را از عشق زيادم مي شكنم و من تنهاي تنها در هواي منجمد كننده ي رويايي پاييز من دود را از خودم دور مي كنم و به عطر پر كلاغي فكر مي كنم كه جز خاك بوي عشق هم مي دهد...از معاشقه ي ديشبش!و من در نهايت سرما دستهاي بي حسم را در دهان فرو مي كنم و آرام به فصل من فكر مي كنم پاييز بارنگي جديد...رنگي سرخ...شايد به رنگ مايه ي حيات در رگهامان!شايد به اسم خون!
.................................
آخ اين بيتر مون كه ما رو از خجالت سرخ كرد.
ديگر پليسي در شهر نيست...هركاري دوست داريد بكنيد...همه ي آنها در حال آماده باش هستند!

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

13 نحس بود ولي 16 نحس نيست

آخ كه 13 نحس بود و من باور نداشتم و كسي هم وقت نكرد برايم آيت الكرسي بخواند شايد فرجي شد...نه...من به دندانهي تو فكر مي كنم كه از خشم برهم مي فشرديشان و به دختري نگاه مي كردي كه از ضربه ي باتوم چيني تو نقش بر زمين به دندانهاي تو نگاه مي كرد و تو در مغز منجمدت به چه فكر مي كردي؟به اينكه مرا بكشي يا ببري و فتح المبينم كني؟چه در سر داشتي كه چنان با كينه مرا مي زدي در حالي كه من نور عروج عزرائئيل را بر بالين خود مي ديدم؟درباره ي دختر 16 ساله اي كه در برابر ضربات تو باتعجب نگاهت مي كرد چه فكر مي كردي؟درد مي كند ولي خوب مي شود!كبودي ها هم فراموش مي شوند ولي خدايا اين چه گياهي است كه در درونمان رشد مي كند و به درخت تنومندي تبديل شده است؟نگو كه كينه نام دارد!ولي باز هم باديدن سيل عظيم و خروشان مردم خشمگين تسلي خاطر بود و من دردها را زود تر فراموش كردم ولي چه حسي است كه دانشگاه را در اوين برگزار مي كنند؟چه بر سر اين جوانان بي گناه و دردمند مي آيد در قزل حصار و پاسارگاد؟تا كي بايد شبها در برابر در بزرگ اوين صداي خروش الله و اكبر شنيده شود؟تا كي مادران بايد اشك بريزند و كودكان ضجه بزنند؟با اين همه باز هم يك قدم ديگر نزديك شديم...صداي پاي پيروزي را مي شنوم كه پشت آن آزادي عروج خواهد كرد و ما پشت آن دو نماز خواهيم خواند...و قدم بعدي روز تولد من است...روزي كه براي نام بزرگش خيابانيست سبز...16 آذر كه نحس نسيت!
........................
دستبند سبزم با زخم شدن دستم گم شد...مامان گفت نذرت اد
ا ميشه!

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

پايان تلخ يا تلخي بي پايان يا من عاشق و دلداده ي cold stop هستم

بعد از يك هفته از گرما و عرق تن برخاستم...از كابوسهايي كه حتي براي يك لحظه رهايم نمي كردند!
"عزيزم بزار بهت قرص بدم بخوابي و زود تر خوب شي!"آه نه عزيزم...نه مادر مهربانم با تبي كه من دارم چشمانم را كه مي بندم حتي خواب آقاي حيدريان را هم مي بينم...خسته شدم از ديدن نجف دريابندري كه با انوش نشستن و دارن سيگار مي كشن بعد آقاي حيدريان با بچه هاي داستان مانوليتو ميان توي يك اتاقي كه شبيه خونه ي النازيناست و حامد و ‍‍ژوزف سر سرويس باهم دعوا مي كردن و من آقاي دريابندري لب مب گرفتيم و اموش از خنده ريسه مي رفت!خسته شدم از اين كه با مهدي كروبي تو پارك sims3 باهم قدم مي زديم و اون از تجربه ي لب گرفتنش با شجريان مي گفت!خسته شده بودم از تب كردن و خوابيدن!بعد از يك هفته گرمايي كه مدام بيشتر مي شد و يقه ي خيس از عرق و به ياد آوردن خوابهاي تخمي و حسين.پ...از اينكه ميومدم خونه و مي ديدم الناز با غلام .م توي تخت مامان بابام دارن راجع به رومولوس كبير حرف مي زنن و من با ديدن الناز فرار مي كنم و مي رم خونه ي غزل و اون دوست جوجونيه الناز شده!(فكر نكني الناز كابوس منه ها!)از عينك حامد وحشت داشتم و بدتر از همه اينكه بوي سيگار رو حس نمي كردم...يه روز كه مامانم از سر لطف يه نخ سيگار داد بهم فهميدم بين سيگار آب ژاول برام تفاوتي نيست!كابوس هايم تمام مدت دور سرم مي چرخيدند و من فهميدم كه دارم مي ميرم چون به ياد آوردن آقاي حيدريان(بقال ما كه من 5 سالم بود مرد) برام سخت بودن فهميدن معلم رياضي دبيرستان با اون آقا!سخت بود و سخت...پايان تلخ نداشت...تلخي بي پايان بود گويا!سرماي تن اون بود كه تبم رو پايين مي آورد و معجونهاي افلاطوني انوش با ليمو و عسل كه شايد سگ بو نمي كشيد ولي من حس بويايي نداشتم...با قطرات عسلي كه روي پاهاي تب دارم خشك مي شد و مي چسبيد!...امروز فهميدم كه اون كابوس ها به خاطر تب نبود به خاطر اين بود كه فهميدم اين كابوس ها دائميست و اين بود پايان تلخ با طعم سوپ مرغ و تلخي بي پايان با آهنگ هاي نامجو.........آخ

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

كابوس با بوي بهمن كوچيك

ديگه داشت يادم مي رفت كه چند سالمه...ديگه همه چيز شده بود يه كابوس...سالاي پيش بيدار شدنم و سر خيابون وايسدن پايان كابوس بود و اميد هايي بود كه دوباره توي دلم بارور مي شد ولي حالا هر بيدار شدن يه كابوس جديد...دل خوش كنك به مهمونياي دوره ايه دوستام و كلاس گيتار و پيانو ي جديدم فقط من رو مي كشونه كه شايد فراموش كنم همه چيز رو...تمام مسائل مهم جهاني برام ختم شده به يه كتاب عصر روشنگري و صبحا دعاي عهد سر صف...دعاي عهد دواي خوبيه براي دردام...نه اينكه دعا كنم و يكي از ياراي گمنام امام زمان بشم...نه!فرصتي است كه كابوس اول صبحم رو براي دوستام تعبير كنند و نكنه كه اونا يكي از سرگرم كننده ترين سرگرمي هاي خودشون رو از دست بدن!تنها تمي كه مدام توي سرم موج مي زنه اي فسانه است با صداي نامجو...و اين آهنگ پيوست خورده به سخت ترين روز هاي زندگيم...ديگه مثل هر سال لجن توي جوب برام ارزشي نداره...ديد زدن پسر همسايه هم از سرم پريده!ولي ديگه منتظر چيزي نيستم...يه سال كش دارو مريض اومده جلوي صورتم و بهم مي گه تابستون زيادي خوش گذشته...حالا بكش!ديگه از بوي سيگار سرم درد مي گيره...امروز داشتم sims 3 بازي مي كردم...خدايا چقدر طول مي كشه تا دو تا آدم همديگه رو kiss كنن!كاشكي اونجا ايران بود كه بعد از دو كلمه حرف زدن باهم عشق بازي هم مي كنن!ما كه عادت نكرديم به اين خزعبلات تكراري هر روز ولي خب شايد فرجي شد و من از اين كابوس با بوي سيگار بهمن كوچيك اومدم بيرون!