۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

بر بساطی که بساطی نیست

برام جالبه که چرا امسال اصلا حس عید نبود،اگار رفع تکلیف.کلی کار و آخرش هم هیچی...نه بوی بهار، نه کوچ بنفشه ها...اصلا بنفشه ای نبود که کوچ کنه چون امسال هوا خیلی زودتر گرم شد.اصلا از همون اول گرم بود،داغ!نشستیم پای پارازیت و الکی جیغ و داد کردیم که عید شد. ولی غمش بیشتر بود تا شادیش...غم نامجو هم بیشتر بود.اولین بهاری که با اومدنش زمستون سر نیومد...شاید هیچوقت...
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

كابوس

گاهي وقتا گه گيجه مي گيرم از گيجي هوا و دم و باز دم دود سيگار...حق با كدام است؟بعد از كلاس بازيگري به خودم مي گم اين مرد خيلي مرد...بعد كه مي گذره مي فهمم اين مرد زيادي مرده!!!!يا تو كلاس....آخ وقتي يارو ارنست همينگوي رو مي خونه همين گوي...مي خندم به خودم و اون به من فحش ميده...يكي داره زير پنجره ام به بي خود ترين صورت ويالون مي زنه از نوع ايراني تخمي!آره شبا گاهي كابوس هم مي بينم و پا مي شم و فيلمنامه اش مي كنه...اينم يه فيلمنامه ي ديگه از كابوس هاي من كه ميره تو Document كامپيوتر و ديگه بيرون نمياد...چون به كسي بگي اين رو من نوشته ام ميگه بياه بابا!دارم به درد بابام دچار ميشم ...وقتي كسي رو كه خيلي دوست دارم رو مي بينم از فوران احساسات شروع مي كنم به آزار دادنش...اونقدر اذيتش مي كنم و بهش تيكه مي ندازمتا بهم بگه گم شو ديگه اسم من رو نيار...هنوز اين يكي بهم نگفته گم شو...بعد از تقريبا يك ماه ديوانگي دارم مي ميرم به خاطر دوست عزيزي كه 16 ساله باهام دوسته...مانوليتوي من! آره من هنوز نفس مي كشم و هنوز شبا مي ترسم نه از تاريكي يا شنگول و منگو ل و مادرشون كه بيان من و بخورن...از يه چيزي كه الهام بخش زندگي كنوني منه...كابوس زندان!
تا اطلاع ثانوي مسدود مي باشد

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

آزادي كجاست؟

نحس نبود گويا 16...روزي بود با شبي برفي و طوفاني از درد و انكس كه سر برون مي آورد پرسيد راي من كجاست؟
امروز روزي بود كه چند تار مويم ديگر سفيد شد با اخبار گوناگون.((امروز مجلس ترحيم سبزهاست))در هيات باد اين نواي شوم به گوشم خورد و من با نگاهي فرسوده به دور دست ها نگاه كردم و موجي از غبار را بر سنگفرش خيابان ديدم كه سبز بود...نحس نبود...نحس نيست...و آنشب ظلماني كه از پهلوي درد نوزادي متولد شد پرسيد آزادي كجاست؟
16 آذر سبز بر انسانهاي آزادي خواه مبارك باد
(و همين طور روز تولد فرخنده ي من))

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

و من ديگر نمي توانم طعمتنفس آسمان را بچشم...براي باد كردن ديافراگمم به نفس نياز دارم.امروز بوي عطرم خفه ام مي كرد...سرم را از پنجره بيرون بردم...خدايا هوايي نبود.بوي روزغن سرخ كردني و پياز داغ با اگزوز قاطي بود و من حس كردم كاشكي آبشش داشتم. اما شايد اگر دود شش داشته باشيم راحت تر نفس بكشيم...تنها حقي را كه بايد براي ادامه ي حيات داشته باشيم تنفس است...ومن ديگر حتي اين حق را هم ندارم...سرم به دوران مي افتد و با نان نداشتن پدر بغض مي كنم.شام روي ميز سرد مي شود و انگشتانم روي شستي هاي پيانو مي لرزد و من به ضربان قلبم فكر مي كنم و با آن آكورد مي گيرم و ديگر نمي نوازم چون نفس هاي بريده ام امان نمي دهند و از خجالت سرخ مي شوم كه گران بود و دوبلوري كه راننده ي تاكسي بود و دختري كه تازه عاشق شده بود و كسي كه عاشق كسي بود كه عاشق من است و من دل كسي را از عشق زيادم مي شكنم و من تنهاي تنها در هواي منجمد كننده ي رويايي پاييز من دود را از خودم دور مي كنم و به عطر پر كلاغي فكر مي كنم كه جز خاك بوي عشق هم مي دهد...از معاشقه ي ديشبش!و من در نهايت سرما دستهاي بي حسم را در دهان فرو مي كنم و آرام به فصل من فكر مي كنم پاييز بارنگي جديد...رنگي سرخ...شايد به رنگ مايه ي حيات در رگهامان!شايد به اسم خون!
.................................
آخ اين بيتر مون كه ما رو از خجالت سرخ كرد.
ديگر پليسي در شهر نيست...هركاري دوست داريد بكنيد...همه ي آنها در حال آماده باش هستند!

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

13 نحس بود ولي 16 نحس نيست

آخ كه 13 نحس بود و من باور نداشتم و كسي هم وقت نكرد برايم آيت الكرسي بخواند شايد فرجي شد...نه...من به دندانهي تو فكر مي كنم كه از خشم برهم مي فشرديشان و به دختري نگاه مي كردي كه از ضربه ي باتوم چيني تو نقش بر زمين به دندانهاي تو نگاه مي كرد و تو در مغز منجمدت به چه فكر مي كردي؟به اينكه مرا بكشي يا ببري و فتح المبينم كني؟چه در سر داشتي كه چنان با كينه مرا مي زدي در حالي كه من نور عروج عزرائئيل را بر بالين خود مي ديدم؟درباره ي دختر 16 ساله اي كه در برابر ضربات تو باتعجب نگاهت مي كرد چه فكر مي كردي؟درد مي كند ولي خوب مي شود!كبودي ها هم فراموش مي شوند ولي خدايا اين چه گياهي است كه در درونمان رشد مي كند و به درخت تنومندي تبديل شده است؟نگو كه كينه نام دارد!ولي باز هم باديدن سيل عظيم و خروشان مردم خشمگين تسلي خاطر بود و من دردها را زود تر فراموش كردم ولي چه حسي است كه دانشگاه را در اوين برگزار مي كنند؟چه بر سر اين جوانان بي گناه و دردمند مي آيد در قزل حصار و پاسارگاد؟تا كي بايد شبها در برابر در بزرگ اوين صداي خروش الله و اكبر شنيده شود؟تا كي مادران بايد اشك بريزند و كودكان ضجه بزنند؟با اين همه باز هم يك قدم ديگر نزديك شديم...صداي پاي پيروزي را مي شنوم كه پشت آن آزادي عروج خواهد كرد و ما پشت آن دو نماز خواهيم خواند...و قدم بعدي روز تولد من است...روزي كه براي نام بزرگش خيابانيست سبز...16 آذر كه نحس نسيت!
........................
دستبند سبزم با زخم شدن دستم گم شد...مامان گفت نذرت اد
ا ميشه!