۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

تا اطلاع ثانوی بازم مسدود...مغزم دیگه نمی کشه...کلا هیچ چیز رو جز سیگار و نقاشی!

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

یگانه نوشته برای یگانه ترینم...

این پست تنها به یک نفر تعلق دارد،برای کسی که زبان مرا مثل دیگران نمی فهمد اما تنها یک تفاوت دارد،سعی می کند بفهمد...
کسی که پس از قرنها تنهایی،لحظات سرشار درونم را با او می گذرانم،کسی که دلخوشی را دوباره به یادم آورد و آرزوهایی که تبدیل به حسرت شده بودند را دوباره برانگیخت،برای کسی که دوباره تمام نوستالژی های جان را به یادم آورد،برای چشمانی که سکوتشان تلخی را به یادم نمی آورند و با لبخندش با لبان بسته پایدار بودن و سرشار بودن از تمام عواطف را به من بازگو می کند،برای کسی که گرمای تنش آتش اشکهایی را به یادم می آورد که در تنهایی شبهای بی پایان نیما لحظاتم را با عطر تلخ کندر می آمیخت...من به این جهان تعلق نداشتم،و او تنها پیوند من با این جهان است...جهانی که عواطفش بوی لجن می دهد اما عواطف من با گرمی لبهایش بوی گل سرخی را می دهد که جاودانه پابرجاست...آری برای یگانه ترین من در عشق!

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

هنوزم آدم نیستم!

تو یه شب برفی زمستون،وقتی سرمای یخ رو تو اعماق یقه ات حس کردی،تو برف غلت زدی و سکوت زیبای خیابون 16 آذر رو تو ساعت 12 شب دیدی،وقتی به قول اخوان درختان اسکلتهای بلورآجین بودن و فقط صدای پرواز برف و رو سنگ فرش سفید خیابون می شنیدی،تو خونه با دیوارای زرشکی کاغذ دیواری و کف پارکت و پرده هایی با رنگای نارنجی و زرد،می شستی کنار شومینه ات که کنار پنجره است و به شب سرخ برفی نگاه می کردی کنار عشقت،دوست پسرت و آهنگ 4 فصل بخش وینتر ویوالدی رو می ذاشتی و یه لیوان چایی و یه نخ مارلبورو و می تونی بوی آرامش و خوشبختی رو تا ته ریه ات حس کنی...از 13 سالگی این ایده آل زندگی من بود،این ایده آل الان دیگه واسه من بی معنی شده،اون روزا گاهی تو زمستون برف می بارید،شبایی که انوش می رفت تو صف فیلمای جشنواره فیلم فجر،شبایی که من هنوز عاشق خیابون 16 آذر بودم،با درختای ولیعصر به عرش می رفتم و آرزو می کردم 18 سالم بشه تا بزرگ شم و یه آدم حسابی بشم،اونشب که رفتیم فیلم تعزیه ی تقوایی رو تو جشنواره دیدیم،برف می بارید و فرداش مدرسه تعطیل بود،روزایی که قرار بود تو بزرگ شی و آرزو داشته باشی و اجازه داشتی تو رویا زندگی کنی،اون موقع فکر می کردم بزرگ بشم،دانشجو بشم،یه خونه می خرم تو برجای مهستان و با منظره ی اونجا به عرش می رم و با سیگار و ویوالدی و شومینه روشنفکر می شم با چاشنی چایی لاهیجان،اون موقع گاهی فیلمای آدما رو تو سیما نشون می دادن که تو آرزو کنی آدم باشی،به قول اکبر مشکین تو فیلم آرامش در حضور دیگران جوونا انقدر هرزه نبودن...بودن و من جهان رو ساده دلانه می دیدم،بچه که بودم تا کلاس سوم دبستان نمی دونستم هر روز کجا می رم،خوش بودم تو عالم رویاهام...ما تا 15 سالگی بچه ایم و از 15 سالگی از شوک زیستن در جهان پیر می شیم...قانون احمقانه ایه!خلاصه ایده آل من فراموش شد،هر روز که از خواب پا می شم یه نخ سیگار می کشم و یه لیوان چایی می خورم،الان دیگه نتای ویوالدیم حفظم،دوست پسرم دارم،تهرانم که دیگه برف نمیاد،دیگه با تاکسی تنهای تنها تا 16 آذر و ولیعصرم می رم،جشنواره فیلم فجرم که تحریمه و تحریمم نباشه دیگه فیلم آدما رو توش نشون نمی دن،کف اتاقای خونه ام پارکته و پرده ی اتاقم زرشکیه...ولی من هنوز نه روزشنفکرم نه با سواد،نه آدم!چون تازه یادت میاد که یه روزی تو هایتی سیل اومد و تو بم زلزله و پارسال 16 آذر رو تو دود و خون دیده بودی و تو ایران نمی خوانت آچون می خوای هنرمند باشی و تو خارج نمی خوانت چون می خوای ایرانی بمونی و...با این نبش قبر خاطرات،تو دماغم بوی برف و 16 آذر و روشنفکری اومد تو دماغم...کاشکی بازم گاهی 14 سالم بشه!

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

بوی باروت نم کشیده با چاشنی چشای سرخ

شروع شد مثل همیشه...ولی فرق داشت با بقیه ی سالها،تنها چیزی که مهر رو مهر می کرد و خرداد رو شهریور،بو و هواشون بود...مهر من بی بو بود،بوی خستگی،بوی انهدام،بوی بی بویی و بی برگی،بوی اخته شدن و ریشه کن شدن...مهر من امسال من رو یاد رکود روحی خودم انداخت...سوال تخمی و فلسفی ما از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟به کجا می روم...ای بابا!سوالی که مدام قرقره می شه و جوابی نداره!نسل ما قرار بود اخته تر از هر نسلی باشه،نشد و تیرشون به سنگ خورد...مهر یادم من رو یاد بوی باروت کهنه و نمکشیده انداخت با چاشنی یاس و بی بارگی...بوی سرخوردگی با چاشنی چشمای سرخ و دهن خشک و تلخ و لبایی با بوی زیر سیگاری...انگیزه؟اقدام اقامت واسه هر جهنم دره ای جز...و امید به جمعه شبها،لحظه ای خنده با پارازیت و تک نمره ی 20 از روانشناسی که پیش نمی آید و شاید لحظاتی عشق...به قول استاد بیضایی،خورسید به آسمان و زمین روشنی می بخشد و در سپیده دمان زیباست.ابرها باران به نرمی می بارند.گزندی نیست.شادی هست;دیگران راست.آنک البرز;بلند است و سربه آسمان می ساید.و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما با لبخند زشت.و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند:آرش باز خواهد گشت.
و من از خود می پرسم:آرش،باز خواهد گشت؟؟؟؟

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

کلا به...

همه چیز همونطور بود،مثل وقت رفتن...هیچ کس عوض نشده بود جز اون...کسی که مدتها بود دنبالش بودم.هوا گرفته است و پاییز هنوز نیومده،همه اینجا باهم قهرن.همه چیز مثل قبل از رفتن تلخ مونده،گیج و منگ...توی یه حال و هوای دیگه،مثل همیشه،مثل همیشه به قول بقیه هپروتی...فقط اون بود که منتظر بود برگردم،که با دستای خرماییش بغلم کنه...بهش بگم سردمه...خیلی وقت بود که می خواستم بهش بگم به گرمای تنت نیاز دارم،بهم بگه دایورت کن همه چیز و به تخمت،بهش بگم بره دکتر و اون به جان هوشنگ قسم بخوره که می ره...همه غریبه شدن،همه تو خودشونن و باهات حرف نمی زنن،اگرم بزنن،غما و تلخی هاشون و بهت می گن...تو می مونی و یه روح اسفنجی که همه ی مصائب رو تو خودش جمع می کنه...نگاهای زخمی،چشمای سرخ،دستای سرد!یه شوک بود...مرگ اون آدم یه شوک بود که تا ته قلبم رو سوراخ کرد،هیچکس باور نمی کنه...شوک تهی شدن رو،پوچ شدن زندگی رو...تئاتر؟هنر؟پیانو؟اسطوره؟...آخ...همه توی دایره ی ذهنشون موندن،گم شدن.هیچکس نمی تونه بیاد بیرون،می رن وسط دایره می شینن وهی فکر می کنن،تو ازون بیرون دست تکون می دی،می خوای بکشیشون بیرون،بذاری دنیای بیرونم ببینن،ولی می بینی که بدجوری دارن درجا می زنن،آره سخته...ولی کره ی زمین از بیرون،از بیرون کهکشان راه شیری،یه توپ آبی،با کلی مورچه روش که هی دارن درجا می زنن!خب؟...بذار بزنن!یه لحظه...تو اون ته نا امیدی،یهو یاد حرف نامجو میوفتم...آی مردم،کلا به تخمم!

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

یه ریشه به نام...

همه چیز خوب بود،خیلی خوب...دیدی گاهی وقتا تو آسمونی،داری پرواز می کنی...تو ابرا...اونوقت یه حرف،یه خبر،یه برخورد می زنه بهت و تو رو ازون بالا با کلی آوار می اندازه پایین...از کسایی که توقع نداری،باور داری بهشون و تو وبلاگ احمقانه ات به اسمشون،براشون پست می داری،از ناراحتیای تخمیشون ناراحت می شی و با الکی خوش بودناشون دل خوش می شی...شاشیدم تو اون غم و تو اون شادی...تو می گی سکس تابو نیست و یارو فکر می کنه تو جنده ای،می گی به متافیزیک علاقه داری،فک می کنه خل و مذهبی شدی،می گی از خرافه بدت میاد فک می کنه لاییک شدی...از فکرای پوچ و در نهایت کثیف و اروتیک...تو ظاهر وقیحشون سواد و شعور و دانش و روشنفکری موج می زنه و با حرفاشون به مسائل عظیم فلسفی و اقتصادی مردمی می رسی...می گذره و کم کم پشت سرت صدای کس شعراشون میاد و می مونه،تو خودت رو بهشون،به مغزهای متحجرشون نشون دادی،روح پاک بزرگت رو در اختیارشون گذاشتی،اونا دارن آلتشون رو بهت نشون می دن،با حرفاشون،برخورداشون،با حسادتهای حرمسراهای دوره ی قاجار...اوق می زنی تو اینهمه دروغ و نقش و کثافت،بالا میاری تو همه ی حماقتهای بشر دوستانه ی خودت...رحم نمیشه،حتی به اونی که از همه کوچیکتر،پاکتره...حتی به اونی که پاره ی تنه!!!مدتها بود که از خودم دورش کرده بودم،درسی بود که در مدارس به من آموخته بودن و من می خواستم فراموشش کنم و جور دیگه ای به دنیا نگاه کنم،می خواستم بدون اون ریشه ی کثیف و خانه خراب کن زندگی کنم...
سپاس از همه،از تمام کسانی که در یاداوری این درس به من صمیمانه به من کمک کردند!یه ریشه که توی مدرسه ی تخمیه راه رشد اون رو کاشتن و حالا همه ی هم اطرافیان پاکدلم دواندن این ریشه در بند بند وجودم هست،ریشه ای به نام نفرت...

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

اینجا هم گاهی هوا هست...گاهی!

یادم نبود 15 شهریور می ره...برای همیشه و من 14 شهریور خوشحال بودم که خوشحالم،سرم درد می کرد و منگ بودم و اون زنگ زد،زنگ زد که می خواد من رو ببینه،عجله ای نبود،برای من.اما اون...؟!؟!تنم لمس شد،راه گلوم بسته شد وقتی گفت امروز 14 شهریور!گوشام درد می کردن،منگ بودم و کر!بوی الکل تو دماغم پیچیده بود،هنوزم هست!عوض شدم...یه آدم که دیگه نمی شناسمش...فکر می کنن می شناسنش ولی...استاد...اون مرتیکه ی هوسران بهم گفت داری شکل می گیری،چهره ات،بدنت...اون گفت داری بزرگ می شی...عالم حماقت های بزرگ...رنجهای بزرگ...شکستهای بزرگ...مرگهای بزرگ!گفت گاهی به اون جهان سفر می کنه...عالم متافیزیک!نخندیدم بهش...باورش کردم!انسان کهکشان آرزو...موجود هم نوع کش!باور کردم که میشه بری...یه جای دور،اونجا که هیچکس نرفته و همه ی کسایی که دیگه نمی بینیشون هستن!به کسی نگفتم که منم رفتم...اگه بفهمن...تمسخر،تمسخر،رنج برای من...عالمیست در نیستی،جایی برای تنهایی ها...با جمعیتی در شگفت و سکوتی اسرار آمیز پشت لبخندهایی نه زشت...و حفره هایی سیاه به اسم چشم...اینجا هم هوا هست،اما بعضی ها برای این جهان نیستن...باورم نکن،بخند،با پوزخندی از ناباوری و حس تحقیر،من پوزخند و نفرتت رو باور می کنم رفیق...این هستی تو رو ثابت می کنه...هستی با پوزخندی زشت...باورت می کنم از همین جهانی!