۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

پفیوز های همه ی جهان متحد شدند

12 سال پیش همدیگه رو دیده بودیم...و از تمام چهره اش ابرها و چشماش تو ذهنم مونده بود.وقتی دیدمش باورم نمی شد این همون کسیه که تو بچگیم شیفته اش شده بودم، دنیای ساده ای داشتیم،بازی و نه حرفی و نه خجالتی و نه رنجی،ایده آل من نبود ام نگاه غمگینش رو دوست داشتم،حرف،حرف...زیاد حرف می زد و با حرفاش فریب می داد،نمی دونست که این کار منه...حرف زدن و فریب دادن دیگران که مبادا از ذهنت با خبر بشن....هیچکس انقدر زرنگ نیست که بفهمه پشت خنده ها و تیکه هات چه غم بزرگی هست...دلسردی از همه چیز نابودش می کرد و خودش به این نابودی دامن می زد...
همیشه عادت داشتم به یه نفر تکیه کنم،یه نفر صبور،منجی...ولی اونشب کسی بود که به تکیه ی من نیاز داشت...تنها چیزی که براش داشتم این بود،یه رباعی از خیام...
برخیز و مخور غم جهان گذران/بنشین و دمی به شادمانی گذران

..................................
با این همه من هنوز خوشحالم و هنوز قلبم از شادی تند می زنه...ایده آل های همه ی جهان متحد شوید...

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

زیبا ترین happy end جهان و جشن پیدایش ایده آل من

هرچی ازش پرسیدم گفت نمی دونم،گفتم می خوای چیکار کنی؟می خوای تنها باشی؟می خوای با هم باشیم؟می خوای با اون باشی؟می خوای پیرو زن بشی؟...نمی دونست...همیشه از برای دیگران بد بودن وحشت داشتم.ازینکه دیگران برام بد باشن بیشتر...گفتم s بده هروقت فهمیدی چی میخوای بهم خبر بده.قطع کرد و من برای اولین با قطع شدن تلفن،تهی نشدم...بود،کسی که مدتهاست آرزوش رو می کردم...تهی نشدم چون جاش کس دیگه ای با قدرت بیشتر بود...
وقتی حسابی ازم دور شده بود زنگ زد،روزی که مدتها بود ماسکم رو برداشته بودم...افلیای نازنین...می دونشتم افلیا رو بیشتر از الکترا یا آنتیگون دوست داره...ولی من سایه بودم...گفت کات،گفتم باشه،گفت بدون هیچ رابطه ای ،ok،بدون هیچ تماس و حرفی،با فراموشی مطلق،قبول...نه پرسشی،نه جوابی،بی حرف پیش:گمشو....
فک کردم تموم شد و حرفی رو که باید زودتر بهش می زدم خودش بهم زد،چه رومانتیک...بی خبر ازخنجرهایی در روان انسانها...
دوباره...صدای زنگ اون رو عوض کرده بودم،از زنگ گوشیم بدش میومد،نمی دونست با اون آهنگ به چه خاطرات کپک زده و زخم خورده ای باز می گردم،زنگش رو عوض کردم تا با زنگم اذیت نشه...گفت نمی تونم...تو از حصار شخصیم بالا اومدی،اونجا یه زخم هست...چرکین،پر خون...یه چیزی مدتها تو درونم بود،سفت شده بود،سنگ.آروم نرم شد وقتی گفت وارد حریمم شدی،آب شد وقتی گفت دلم برات تنگ شده،چرخید و اومد بالا وقتی گفت چمدونات و بردارو برگرد،ریخت رو گونه هام وقتی گفت می خوامت،صورتم خیس شد...نمی فهمید چرا،یاد درخت و شاهرخ خان و آمیتا باچان افتاده بود،من یاد خفه شو هاش...گفتم اگه نیام؟گفت زجر می کشم...گفتم اگه بیام زجر می کشم و نیام از زجرت زجر...
زجر کشیدم و خندید،از درد می خندید...گفتم عشق؟گفت مسئولیت داره...ما رفیق،تو هم برو پی عشقت...اون هست...من هم هستم،ایده آل من هم هست...هنوز زنده ایم و نفس می کشیم...زندگی نیز تخمیست،زندگی تنها salo و سگ کشی نیست...گاهی به اشکها و لبخندها نیاز است...

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

تار موی گندیده ات به همه چیز می ارزد،بخند از نوع کاغذی

گویا سالها گذشته است از رفتنش،گاهی تنم پر می کشد که لحظه ای تنها صدایش را بشنوم،روز گذشته از من خداحافظی کرد،آرزو می کردم نرود،بماند.زود بر می گشت این را می دانستم اما من در لحظاتی بودم که هر ثانیه به او نیاز داشتم،پیغام داد که دیگر دیر است در قطارم، لحظه های نبودنش کند است،یگانه ام چه حرفها دارم که برایت بزنم،دلقکت می شوم برای لحظات تلخت تا دمی بیاسایی و شادمانه از ته وجود بخندی،بخند یگانه ام،یار دوران کودکی ام بخند،خنده ات برایم آرزوست هرچند کاغذی...خوابهایم کابوس می شوند و رویاهایم حسرت، بیا تنها برویم و آنرا با هم قسمت کنیم،سیگاری بگیرانم و تو آن را برایم چس دود کنی...تنها من و تو،و سکوت محض برای لذت بیکران نگاه کردن به چشمان سرزنشگرت...اگر مرد بودی برای تو می شدم تمام و کمال،اما تنها می توانم روحم را در اختیارت بگذارم، یگانه ام برگرد تا لحظات دیوانگی ام را برایت بازگو کنم دهان بدون گوش بی معنی است...آری قرن ها از رفتنش می گذرد و من هنوز دلبسته ی نگاه سرزنشگرش هستم...باز گرد!
(برای یگانه عینکی جهانم...مانولیتوی من،همیشه مهربان بمان)

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

کلاژی از پست "به آنها که زنده اند"

کنار دریا راه می روم و پایم در مجن فرو می رود،باد نمی وزد،سیگاری می گیراند،سیگار را از دستش می گیرم و پکی به آن می زنم،کونه ی سیگار از دهان آن خیس و تلخ است،باد نمی آید و گیسوان مجد سیاه مرا آزاد نمی کند،هوا راکد است،تنم ماسه زاری بی انتهاست،زانوانم درد می گیرند،لجن کم کم دارد سفت می شود،آمده بودیم برای بوسه ای عاشقانه در کنار هم،قرار بود باد بوزد و هوا بارانی باشد،نور خورشید مستقیم بر ملاجم می تابد،عرق کرده،هردو رق کرده ایم،قرار بود با تنم بوی گلهای ماگنولینا را برایش ببرم،تنم بوی گه رق را گرفته،سرم درد می گیرد از تابش آفتاب،هوا مرطوب است،با کارد می شود آن را برید،قرار بود بوسه ای عاشقانه بگیریم و سپس در دریای بی پایان و وحشی غرق شویم،جنازه هایمان باید در آغوش هم می بود،سیگار را پس می گیرد،در ویلا دوایمان شده بود،زیر آفتاب دماغش خون افتاد،دستمالی نداشتم که جلوی خون را بگیرم،خونش بی روح بود،نه،خونش روح نداشت...از او پرسیدم چرا کنار دریا بید مجنون نمی روید،بر ماسه ها تف کرد و گفت به تخمم که نمی رویند،نگفت چون اینجا هوا شور است،بید عاشق در این هوا می میرد،خواستم لبهایش را ببوسم، گفت برگردیم،به دریای نگاه کردم و گفتم تف به این عاشقانه های جوانی...

تجربه است...

نمی دونم...الان چند روزیه که حالم خیلی خوبه،حس مبهمی رو که یه عمر سرکوب کردی،نیازی رو که سالهاست به خودت می گی نداری،لحظاتی رو که باور نمی کنی...یکی میاد و بخشی از وجود مرده ات رو زنده می کنه،یاد می گیری جسارت داشته باشی و تا حدودی حتی وقاحت...یاد می گیری همیشه آدم نباشی،همیشه اخلاق گرا و منطقی نباشی(البته بعضی ها می گن من هیچوقت منطقی نیستم)،یکی میاد و برعکس همه بهت قوت قلب می ده،زجرت می ده و آخرش می خنده و می گه شوخی بود...کم کم زندگی برات یه شوخی می شه،گاهی بامزه،گاهی خطرناک...ولی مهم نیست،همه اش یه بازیه،اون این رو بهت می گه،سخت نگیر،ما همه در جریانیم و جهان در حال گردش و مردمانی که می خندند،و کهکشانی که در برابرش چون مورچگان دست و پا می زنیم...از خوب بودن خسته شده بودم،می خواستم آدم بودن رو تجربه کنم،بدون شکست،بدون گریه،بدون افسردگی...می خواستم جوون باشم...هستم،حالا مثه آدمای 50 ساله حرف نمی زنم.نمی خوام یه جوون احمق باشم،تو سرعت بالای ماشین با آهنگ همه چی آرومه حس خوشبختی کنم،می خوام اون لحظاتی که تنهام اون لحظاتی که همه ی ما تو اون گوشه ی دنج ذهنمون باهاش کلنجار می ریم،می خوام اونجا یه مهمون دعوت کنم،تجربه است،به خودم می گم سخت نگیر رفیق...

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

اولین بارم نبود که نه می شنیدم،اولین بارم بود که نه می شنیدم و داشتم از خنده روده بر می شدم،همیشه یا بهم می گفتن که یه
پارتنر دارن یا مثلا ما به هم نمی خوریم،یا داشتن زن می گرفتن یا مثلا می گفتن باشه ولی عادی باشیم باهم.
این دفعه بعد از 1 سال بی توجه بودن به این مسائل،نحوه ی نه گفتن یارو عالی بود:منتظر بودم که بهم زنگ بزنه و تکلیف رو معلوم کنه، من خیلی از منتظر بودن خوشم نمی یاد،راست حسینی بگو آره یا نه!خلاصه کلی دلم قنج رفت که کی زنگ یا sms می زنه،زدو مجبور شدم بهش زنگ بزنم و راجع به کلاسی که می خواست بره ومن باید براش ok می کردم،سوال می پرسیدم. دو سه بار زنگ زدم جواب نداد،بار آخر خیلی نگه داشتم و گفت ساعت 12 بزنگ.12 زدم جواب نداد،آخرین بار که زدم برداشت و قطع کرد.دوباره که زدم،خاموش کرده بود احمق گوشیش رو...هر وقت دیگه بود کلی احساس حماقت و حقارت می کردم،ولی ایندفعه زدم زیر خنده،چقدر یارو احمق بود،ترسو بود،محافظه کار و بزدل و منطقی و ابله.از آدمای همیشه منطقی بدم میاد،یکی نیست بهش بگه بدبخت من که نمی خواستم بخورمت،می خواستم ازت یه سوال بپرسم،به تخمم هم نبود اگه نه می گفتی،اصلا کاشکی بر مب داشتی خودم می خواستم بهت بگم انقدر به خودت فشار نیار حرفام رو پس گرفتم،خلاصه اینکه دیگه سایه منتظر نیست 8ماه دیگه چی می شه،به درک!

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

عشق با طعم واژه و نیچه و حسرت،با بوی camel نیم سوخته

شبی که بهش فکر کردم رویام شد،به هر کی می گفتم،می گفت این یه کابوس،ولی چیز قشنگی بود،اونقدر که تو 6 ماهی که روش کار می کردم پیر شدم...وقتی تموم شد نوشته بودمش که فقط اون بخونه،همه خوندن جز اون،گفتم ملالی نیست،آرزوهام همشون دارن تبدیل می شن به حسرت،اینم روش،تا اینکه یه روز معجزه شد،وقت داشت و اومد تا ببینیمش،بعد از چندین ماه،اومد و تو نگاش برقی بود که دوباره یه امید واهی بهم داد.اون از کلاس فرانسه می گفت و من داشتم به ضربان قلبم گوش می دادم،اون از رئیس موسسه ی سفیر می گفت و من در حسرت لبخندش...آخرش منتظر بودم خدافظی کنه و مثل همیشه بره،نگام کردو گفت باهم بر گردیم خونه،معجزه هنوز تموم نشده بود...فهمیدم اون چیزی رو که براش نوشته بودم رو خونده،همونی که توش از خونم مایه گذاشته بودم.گفتم چرا عوض شدی؟گفت کی؟من؟ گفتم دیگه خودتو نزن کوچه علی چپ،خندید،باورم نمی شد،گفتم می خوام با فندکت خود سوزی کنم،کفت ماشین بنزین داره بذار یه گوشه پارک کنم...گفت سایه از سهیل چی می خواد؟گفتم مسیری که چند ساعت با هم همراه باشن،گفت اگه سایه بره آزادی،سهیل بره نیاوران چی؟گفتم همون چند ساعتی که با هم تو میدون شهرک هستن خودش غنیمت،اون از 4 سال پیش گفت و من به 8 ماهه آینده فکر می کردم،اون از وابستگی گفت و من به دلبستگی فکر می کردم،بهش گفتم سایه چه حسی به سهیل داره،قرار شد دفعه ی بعد اون بگه که سهیل چه حسی به سایه داره...اون رفت و من موندم با کوله باری از رویاهایی که همگی تبدیل به حسرت می شن،رفت و چیزی نگفت و من تو 8 ماهه آینده فقط به شبی فکر می کنم که رفتیم گالری تقوایی،بعد این چند سال حسرت،این 8 ماه هم روش.هنوز سایه منتظر بدونه که سهیل هم چیزی راجع به سیگار و جنگ و عشق و نفرت و رویا و توهم و آرزو و حسرت می دونه؟سهیل هم تا حالا هوس عرق...خارشتر کرده؟فیلم مارنی رو دیده؟ولی دیگه از امروز تو خیابون دنبال ماشینای 206 نقره ای می گردم،نه آبی...